قالب نو...
سلام...
بالاخره این آبجی خانوم همت کردو قالب وبم را ساخت....
دستت درد نکنه خواهرجون می دونم که این روزا خیلی بی حالی...
دلمون خوش بود یه خواهر بزرگ داریم کلی کار برامون انجام میده...
اما این نی نی تو شکمش همش اذیتش می کنه ....
فردا قراره همگی به یه مسافرت چند روزه بریم...
آخه یه نی نی جدید به جمع فامیلیمون پیوسته میریم دیدنش
وقتی برگشتم عکسش را می گذارم...
امیدوارم قدمش مبارک باشه و همیشه شاد و خوشحال زندگی کنه
این روزا زیاد آواز آآآ اووووو می خونم...
نسبت به قبل یکم آرومتر شدم و این دلیلش خوردن شیرخشک به عنوان کمک غذا هستش...
البته راحت که نمی خورم خیلی اذیت می کنم یا اوغ می زنم و گریه می کنم...
اما چون با شیر مامانم سیر نمیشم مجبورن با قاشق هم شده بهم بدن دیگه....
غلت زدنم خیلی سریع شده و در عرض چند ثانیه می چرخم...
و از این که اون طرفی باشم خیلی کیف می کنم...
ایشالا به زودی می تونم جلو هم برم و به هرچیزی که می خوام دست بزنم...
چیزای اطرافم را می خوام بخورم و ببینم چه مزه ای هستن...
چند تایی عکس به مناسبت خرید لباسهای نو و قالب نو می گذارم ...



اینم امیرحسین عصبانی

عاشق دستامم چقد خوشمزه است

انقدر واسه این جوجه تیغی ذوق کردم اما گفتن مال نی نیه










قالب نو...
